نوشته های من
  
 نوشته هایی با موضوعات فلسفه، اعتقادات الهی، روانشناسی، ادبیات، موضوعات علمی و ....
 
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
آرشیو
موضوع بندی

افسونگری Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
دوشنبه 28 اسفند ماه سال 1385
سه نکته در ادبیات

برای این پست سه تا نکته در ادبیات آماده کردم:
۱) نویسنده کتاب صد سال تنهایی که از کلمبیا هست فامیلش اینطوری خونده میشه: مارکِز (با کسره روی کاف) در انگلیسی هم اینطوری نوشته میشه Marquez. خیلی ها این رو با کارل مارکس (Marx) اشتباه میکنن و فامیلش رو بدون کسره میگن.
۲) کتاب آنا کارنینا نوشته تولستوی هم اینطوری خونده میشه Ana Karenina کسره ای که روی <ر> هست رو خیلیها نمیخونن و با ساکن میگن...فامیلش از اسم کارِن (Karen) اومده که یه اسم روسی هست.
۳) جایزه نوبل ادبیات به یه کتاب خاص از نویسنده داده نمیشه...به کار با ارزشی که اون نویسنده در حوزه ادبیات انجام داده تعلق میگیره...مثلا توضیحی که در جایزه نوبل ادبیات سال ۲۰۰۶ در سایت رسمی نوبل هست رو ببینین. 


 
دوشنبه 28 اسفند ماه سال 1385
فرآیند حافظه و انواع آن
در مورد فرآیند حافظه و انواع حافظه می خواستم یه مطلب بنویسم که چون خیلی طولانی میشد گشتم و یه لینک خیلی خوب از دانشگاه استنفورد در این مورد پیدا کردم...حتما توصیه میکنم این لینک رو بخونین.

 
یکشنبه 27 اسفند ماه سال 1385
ارزش خوب بودن

چندین سال پیش یه کتاب تخصصی رشته برق که متن انگلیسی بود رو می خوندم...مقدمش نویسنده جمله های خیلی قشنگی رو از یه کتاب رمان انتخاب کرده بود و نوشته بود که با توجه به اینکه کتاب تخصصی بود برام جالب بود و یادداشتش کردم...اون جمله ها رو امروز در بین ورقه های قدیمی پیدا کردم:

 

Since Pekuah was taken from me, said the princess, I have no pleasure to reject or to retain. She that has no one to love or trust has little to hope. She wants the radical principle pf happiness. We may, perhaps allow that what satisfication this world can afford, must arise from the conjuction of wealth, knowledge and goodness.

Wealth is nothing but as it is bestowed, and knowledge nothing but as it is communicated, they must therefore be imparted to others, and to whom could I now delight to impart them? Goodness affords the only confort which can be enjoyed without a partner and goodness may be practisied in retirement.


 
شنبه 26 اسفند ماه سال 1385
ژل سیلسکونی
در مورد استفاده از ژل سیلسکونی در جراحی های زیبایی اطلاعات خیلی محدودی داشتم و خوب برام جالب بود که بفهمم به چه نحوی ازش در جراحی های زیبایی استفاده میشه (چون توی رشته تحصیلیم از سیلیکون استفاده های خیلی وسیعی در صنعت نیمه هادی و ساخت IC‌ میشه) گشتم و در این مورد یه لینک پیدا کردم که به نظر اطلاعات خیلی خوبی در توصیف نوع ماده ی ژل مانندی که از ترکیبات سیلیکون استفاده میشه و نحوه انجام جراحی های زیبایی مختلف و تاثیراتی که داره....این لینک اینجا هست.
امیدوارم قابل استفاده باشه براتون.

 
شنبه 26 اسفند ماه سال 1385
کتاب ۱۱ دقیقه نوشته پائولو کوئلیو

تعداد صفحات کتاب در حدود ۷۰ صفحه هست و موضوع کتاب به صورت خاص به روسپیگری پرداخته شده...مثل خیلی از کتابهای کوئلیو متن داستان ساده و قابل فهم نوشته شده...همراه با جمله های قشنگ و اتفاقات کوتاه ولی جالب...
هدف نویسنده از نوشتن داستان کاملا مشخص هست و حرفهایی هم که می خواسته بگه فهمشون کاملا ساده هست...
موضوع خودفروشی در نوشته های نویسنده های زیادی وجود داره و هرکدوم با یه زاویه ای به این قضیه نگاه کردن...کتاب ۱۱ دقیقه نمیشه گفت از یه دید خیلی متفاوت ولی دیدی که خیلی قابل درک هست به این قضیه نگاه کرده...
مثل خیلی از کتابهای کوئلیو با توجه به حجم کمی که داره و در مدت خیلی کوتاهی میشه خوند٬ خوندن این کتاب رو هم توصیه میکنم...هرچند اگر نوشته های نویسنده های دیگه رو در ارتباط با خودفروشی خونده باشین میزان جذابیت کتاب خیلی کمتر میشه براتون ولی نوشته های کوئلیو در عین سادگی قشنگی ها و ظرافتهای خاص خودشون رو هم دارن.


 
چهارشنبه 23 اسفند ماه سال 1385
عطرهای گوناگون

یه سری اطلاعات در مورد عطر و اودکلون (البته استفاده از این دو کلمه توی فارسی خیلی غیردقیق هست...چون اودکلون نوعی از عطر هست ولی در فارسی معمولا عطرهای مردونه رو اودکلن میگن و عطرهای زنونه رو عطر) که برای وبلاگ اندیشه گذاشتم بعد هم اینجا گذاشتم که مجموعه این وبلاگ کاملتر بشه...
بخشهایی که به نظرم مفیدتر هستن رو paste‌ میکنم:

Perfume oil is necessarily diluted with a solvent because undiluted oils (natural or synthetic) contain high concentrations of volatile components that will likely result in allergic reactions and possibly injury when applied directly to skin or clothing. Solvents also volatilize the essential oils, helping to diffuse them into the air.

By far the most common solvent for perfume oil dilution is ethanol or a mixture of ethanol and water. Perfume oil can also be diluted by means of neutral-smelling lipids such as jojoba, fractionated coconut oil or wax. The concentration by percent/volume of perfume oil is as follows

  • Perfume extract: 20%-40% aromatic compounds
  • Eau de parfum: 10-30% aromatic compounds
  • Eau de toilette: 5-20% aromatic compounds
  • Eau de cologne: 2-5% aromatic compounds

اما بخشیش که به نظرم جالب تر بود عطرها و اودکلون هایی بود که در سالهای مختلف ساخته شدن و معروفترین شدن ستون اول اسم سازنده هست ستون دوم اسم کمپانی تولید کننده و ستون سوم اسم محصول هست...ستون آخر هم که سال ساخته شدن هست...من خودم از این بین سه تاش رو دارم و چهارتاش(سه تا زنونه و یه مردونه) رو هم بوهاش رو میشناسم و به نظر من همشون خیلی خوشبو هستن:

1985

Poison

Christian Dior

Jean Guichard

1986

Prescriptives Calyx

Prescriptives

Sophia Grojsman

1987

Lou Lou

Cacharel

Jean Guichard

1988

Eternity

Calvin Klein

Sophia Grojsman

1990

Trésor

Lancôme

Sophia Grojsman

1992

Angel

Thierry Mugler

Olvier Cresp

1993

Jean-Paul Gaultier

Jean-Paul Gaultier

Jacques Cavallier

1995

CK One

Calvin Klein

Harry Fremont and Alberto Morillas

1995

Dolce Vita

Christian Dior

Pierre Bourdon and Maurice Roger

1995

Le Mâle

Jean-Paul Gaultier

Francis Kurkdjian

1996

Acqua di Gió Pour Homme

Giorgio Armani

Alberto Morillas

1997

Envy

Gucci

Maurice Roucel

1999

J’Adore

Christian Dior

Calice Becker

2001

Coco Mademoiselle

Chanel

Jacques Polge

2001

Nu

Yves Saint-Laurent

Jacques Cavallier

2003

100% Love

Shaping Room

Sophia Grojsman

2005

Chinatown

Bond No. 9

Aurelien Guichard

2005

Rose 31

Le Labo

Daphne Bugey

2006

Lily & Spice

Penhaligon's


 
سه شنبه 22 اسفند ماه سال 1385
نیکولاس کازانتزاکیس
اتفاق جالبی در مورد نیکولاس کازانتزاکیس (فیلسوف و نویسنده کتابهای زوربای یونانی و آخرین وسوسه مسیح) افتاده که جالبه بدونین...کازانتزاکیس در عقاید فلسفی خیلی نزدیک به نیچه بوده و نظریه های جنجالی داره...مثلا کاملا تحت تاثیر نظریه <ابرانسان> نیچه بوده و ضدیتی که با مسیحیت داشته خیلی شبیه به ضدیت نیچه هست...
سال ۱۹۵۷ میلادی برای جایزه نوبل ادبیات معرفی شده بوده...و با اختلاف یک رای جایزه نوبل رو به <آلبر کامو> می بازه...خود کامو بعدش چندین بار گفته که کازانتزاکیس صدها برابر بیشتر از من (یعنی خودش) مستحق دریافت جایزه نوبل بوده....

 
دوشنبه 21 اسفند ماه سال 1385
سوررئالسیم

سوررئالیسم از مباحث جالبی هست که از هنر وارد فلسفه و ادبیات شده...در زمینه هنر سوررئال <سالوادور دالی> خیلی هنرمند معروفی هست اگر بخوام توضیح بنویسم طولانی میشه نوشتم برای اطلاعات بیشتر ۲ تا لینک معرفی میکنم که اگر علاقه دارین بخونین به نظر من جالب بود خیلی...در لینک اولی چند نمونه از تابلوهای سالوادور دالی هست همراه با توضیحاتش اونها رو هم نگاه کنین جالبه...لینک دومی بیشتر برای کسایی که به فلسفه علاقه داشته باشن مناسب هست...
سورئالیسم در هنر
مفاهیم سورئالیسم و سورئالیسم در فلسفه

امیدوارم که قابل استفاده باشه براتون :)


 
یکشنبه 20 اسفند ماه سال 1385
نیچه و مکتب پست مدرن

کتاب: <نیچه و مکتب پست مدرن>
نوشته: <دیو رابینسون>
ترجمه: <ابوتراب سهراب و فروزان نیکوکار> از <مجموعه سپهر اندیشه> 
تعداد صفحات کتاب: ۶۷ صفحه
امروز تقریبا همش رو پشت سر هم در حدود ۳ ساعت خوندم! (متنش چون فلسفی هست خیلی کند پیش میره در مقایسه با کتابهای رمان).
به نظر من کتاب متوسطی بود که برای اطلاعات عمومی خوب هست...اصطلاحات فلسفی سختی توی کتاب به کار رفته بود که خیلی از اونها برای کسایی که فلسفه رو به عنوان یه علاقه شخصی دنبال میکنن و رشته تحصیلیشون نیست (مثل خودم) زیاد مهم نیستن...مثل مفاهیمی که در مورد ذات حقیقت یا اصالت کلمات گفته شده بود که خیلی حالت فلسفه تئوریک دارن...
در مورد نیچه اطلاعات عمیقی در اختیارتون نمیذاره و فقط در حد اینکه چیزی در مورد خودش و نظریه هاش و توضیح خیلی کلی از ارتباطهای نظریه هاش با اندیشه های پست مدرن شنیده باشین مفید هست...
توی متن کتاب توضیحات مناسبی برای مدرنیسم و پست مدرنیسم و فیلسوفهای پست مدرن وجود نداره...

******
برای آشنایی بیشترتون با مبحث مدرنیسم و پست مدرنیسم دو تا لینک هم توی این پست میذارم.
<مدرنیسم> و <پست مدرنیسم>.
اگر بخوام در موردشون توضیح بدم خیلی طولانی میشه و خوب خیلی از مفاهیم رو هم نمیشه که کامل توضیح بدم...فکر کنم که برای اینکه در مورد این دو تا مبحث اطلاعات بیشتر داشته باشین لینکها رو بخونین انتخاب بهتری باشه.


 
یکشنبه 20 اسفند ماه سال 1385
اطلاعات پزشکی و دارویی

یه سایت خیلی خوب در زمینه اطلاعات پزشکی هست که من خیلی وقتها اطلاعات خیلی خوبی ازش به دست اوردم...سایت دولتی هست که از طرف دولت آمریکا درست شده...اطلاعات خیلی خوب و جدیدی داره برای کسایی که در علم پزشکی آشنایی زیادی ندارن (در واقع غیر پزشکها) و اطلاعاتی که یه فرد عادی یا یه بیمار احتیاج داره رو کاملا در اختیارش میذارن...
با یه search ساده میتونین کلی اطلاعات با ارزش به دست بیارین...

یه لینک در مورد لیست داروها٬ طریقه مصرف کردن و نکات لازم در هنگام مصرف و عوارض جانبی که ممکنه داشته باشن پیدا کردم به نظرم خوب باشه که داشته باشینش...این اطلاعات پزشکی گاهی بلد بودن و دونستنشون خیلی سودمند هستن...


 
شنبه 19 اسفند ماه سال 1385
ژان پل سارتر و اگزیستانسیالیسم

توضیح: متن این نوشته از e-mail ای هست که بعد از تحقیق در مورد این مطلب و در همون زمان برای دوستانم فرستاده بودم.

سلام به همه دوستانم :)

خوب این چند وقت همه e-mail هام در مورد فلسفه شده چون خودم دارم در مورد فلسفه مطلب میخونم...

در معرفی که از نیچه نوشته بودم، نوشتم که یکی از کسایی که در فلسفه پیرو نیچه بوده "ژان پل سارتر" هست...شهریور و مهر امسال نمایشی بر اساس یکی از نمایشنامه های سارتر در تاترشهر اجرا شد به اسم "گوشه نشینان آلتونا" که گفتم شاید جالب باشه یه سری اطلاعات در این مورد بفرستم...

سارتر با اینکه در فلسفه پیرو نیچه بوده ولی در انکار وجود خدا افراطی تر از نیچه هست...در فلسفه نظریه اگزیستانسیالیسم (انسان محوری) رو داشته که شاید به نوعی ادامه نظری باشه که نیچه با طرح "ابر انسان" آغاز کرد...

در مورد سارتر و فلسفش آخر e-mail ام یه لینک هست که اگر حوصله داشتین بخونین...اگر هم میخواین به صورت خلاصه بدونین اون نوشته ای که از یه لینک دیگه paste کردم رو که بخونین یه اطلاعات کلی به دست میارین در مورد سارتر...

در مورد نمایشنامه "گوشه نشینان آلتونا" (من فرانسوی بلد نیستم ولی به انگلیسی اسم این نمایش رو محکومین آلتونا ترجمه کردن که با توجه به موضوع نمایشنامه به نظرم خیلی بیشتر این اسم هماهنگی داره)...در مورد یه افسر نازی هست که به خاطر جنایاتی که در جنگ مرتکب شده 15 سال خودش رو در یه اتاق حبس کرده و سعی میکنه که دفاع بکنه از کارهایی که انجام داده...

مطابق نظر سارتر انسانها مسئول تمام اعمال خودشون هستن...نمیتونن هیچ موقع بهانه بیارن که تقدیر و سرنوشت باعث شد که کاری رو انجام بدن یا اینکه نوعی از اجبار در انجام اون کار داشتن...سارتر معتقده که هر کسی در هر زمان و موقعیتی به صورت کامل مسئول کارهایی هست که انجام میده...این نظر در این نمایش به خوبی دیده میشد...

بخش دیگه ای از نظرات سارتر که در این نمایشنامه نشون داده شده بود این بود که انسانها به دست خودشون برای خودشون بدبختی به ارمغان میارن...نظری که بخصوص بعد از جنگ جهانی دوم در اروپا خیلی طرفدار پیدا کرد و در ادامه فلسفه شوپنهاور و نیچه مکتب نیهلیسم (پوچ گرایی) رو پدید اورده...

خوب خیلی هم طولانی در این مورد نمینویسم چون خیلی ها نمایش رو ندیدن و شاید براشون جالب نباشه...نمیشه از این نمایش حرف زد و حرفی از ئه سرین به میان نیاد :> ئه سرین یکی از طرفدارهای شدید این نمایشنامه هست (البته قابل توجه اینکه من تقریبا 1 ماه زودتر از ئه سرین این نمایش رو دیدم!)

شخصیت اصلی نمایش در دفاع از کارهایی که کرده برای آیندگان حرف میزنه....و آخرین اعترافی که برای آیندگان داره (قبل از اینکه خودکشی بکنه) حرفهای جالبی هستن که ئه سرین وبلاگش نوشته و من copy-paste میکنم براتون (لینک نوشتش هم آخر e-mail ام هست) :

 

"ای قرنهای آینده، اینک قرن من تنها و بی‌قواره بر کرسی اتهام نشسته است. قرن من نیکوکار می‌بود اگر انسان دشمن سفاکی نمی‌داشت که از عهد ازل در کمینش نشسته است . جانور موذی بی‌مویی که نامش انسان است .

یک به علاوه یک می‌شود یک. اینست راز ما. من برای دفاع مشروع و حفظ جان خود، جانور را غافلگیر کردم و کوبیدم. یک انسان افتاد. در چشمان محتضر او جانور را دیدم که همچنان زنده بود و آن من بودم .

این طعم گس بی‌مزه، طعم قرن من است. ای قرنهای خوشبخت، شما که با نفرتهای ما آشنا نیستید ما را تبرئه کنید. ای کودکان زیبا، شما از ما بیرون آمده‌اید، آیا می‌خواهید مادرتان را محکوم کنید؟ قرن سی‌ام جواب نمی‌دهد، شاید که از پس قرن‌ها قرنی نباشد. شاید که بمب، روشنی‌ها را خاموش کرده باشد، همه خواهند مرد، چشم‌ها، قاضی‌ها، زمان، و آنوقت شب می‌شود .

ای دادگاه شب توکه بودی و خواهی بود و هستی، بدان که من بوده‌ام. من فرانتس فن‌گرلاخ، اینجا، در این اتاق، قرنم را به دوش گرفتم و گفتم، جوابش با من در این روز و برای همیشه "

شاید جالبترین بخش این حرفها این قسمت باشه "یک به علاوه یک می شود یک"...من برداشتم از این حرف اینه که انسان علاوه بر این انسانی که هست یه قسمت جانوری رذل هم در وجودش داره که مجموع این دو نفر شده همین یک نفر که ما میبینیم! و همین قسمت جانوریش هست که باعث بخش زیادی از بدبختی ها و ظلمهای این دنیا شده...و این بخش رذل رو هم نمیتونه از بین ببره....

خوب این حرفها ترسناکن خیلی! :)) من ترجیح میدم زیاد در موردشون حرف نزنم با توجه به اینکه افکار فلسفیم خیلی با این نظریه ها متفاوته...من ترجیح میدم که دنیا و آدمها رو با دید مثبت ببینم :)

 

خدانگهدار

امیر

 

 
"The Condemned of Altona"
 
**************
 
***************
Sartre was an exponent of atheistic existentialism:

"Existence is prior to essence. Man is nothing at birth and throughout his life he is no more than the sum of his past commitments. To believe in anything outside his own will is to be guilty of 'bad Faith.' Existentialist despair and anguish is the acknowledgement that man is condemned to freedom. There is no God, so man must rely upon his own fallible will and moral insight. He cannot escape choosing." ( Chambers.)

The philosophy of existentialism depicts man, alone and afraid in a world he never made. Existentialism rejects abstract theoretical systems such as the one espoused by Hegel; it emphasizes the supreme importance of the individual and his choices. (Nietzsche was an existentialist.) This philosophical movement has had more of a following in mainland Europe (especially Germany and France) than in English-speaking countries. The most famous of the French existentialists was, of course, Jean-Paul Sartre. Sartre's WW II experience is an example of what existentialists see as the ever-present necessity for individual choice. His was a very obvious case in point, a choice which all Frenchmen faced at the time: collaboration, resistance, or quiet self-preservation.


 
شنبه 19 اسفند ماه سال 1385
دون کیشوت

توضیح: متن این نوشته از e-mail ای هست که بعد از خوندن کتاب و در همون زمان برای دوستانم فرستاده بودم.

سلام به همگی :)
نزدیک به 2 سال پیش (19 فروردین 84) نوشته ای رو در مورد کتاب دون کیشوت برای وبلاگم نوشته بودم که امروز اتفاقی چشمم خورد بهش...از اونجایی که چند وقت هست e-mail که خودم نوشته باشم نفرستادم این نوشته رو انتخاب کردم که براتون بفرستم :)
من خیلی وقتها شده که حرفش پیش اومده و گفتم که از بین تمام کتابهای رمانی که خوندم دون کیشوت جز 3 تا بهترین ها بوده...البته بیشتر کسایی که شنیدن به این حرف خندیدن ولی من جدی نظرم همینه ;)
اگر کسی از من بپرسه که فقط میخواد یه کتاب در زندگیش بخونه و نظر من رو بپرسه که چه کتابی رو بخونه بهش میگم "دون کیشوت" :>...البته نه به خاطر اینکه بیشترین ارزش رو داشته باشه به نظر من...به خاطر اینکه این کتاب برای کسی که فقط میخواد یه کتاب بخونه خیلی کتاب مناسبیه!
از اهمیت این کتاب که بخوام بیشتر بگم...مثلا میلان کوندرا یه کتاب داره به اسم پرده (آخرین کتابش هست 2006 قرار بود چاپ بشه ولی ایران زودتر اومده بود!) که این کتاب نقد ادبی و بررسی ساختار ادبیات هست...
به 2 تا کتاب به صورت خیلی خاص پرداخته...یکی کتاب "دون کیشوت" و دیگری کتاب "آنا کارنینا" (آنا کارنینا رو الان دارم میخونمش)...در جایی از کتاب نوشته که هنر رمان مدرن را باید میراث سروانتس (نویسنده کتاب دون کیشوت) دانست...به نظر من هم ایده هایی که این کتاب داره در قرن 19 و 20 به وفور در کتابهای نویسنده های مطرح دیده میشه (نه اینکه این ایده ها رو از سروانتس گرفته باشن...روند طبیعی سیر اندیشه به سمت واقعیت گرایی بوده...ولی اولین نفر در این رابطه با فاصله زمانی چندصد سال سروانتس بوده...)
و جالبه که بدونین کتاب دون کیشوت از لحاظ ساختار ادبیات کتاب متوسط و تا حدودی ضعیفی هست(بیشتر به خاطر اینکه در اون زمان رمان به شکلی که الان هست اصلا وجود نداشته! بیشتر نوشته هایی که از اون دورانها هست اشعار حماسی هستن یا سبکهای نمایشنامه ای شبیه به کارهای ویلیام شکسپیر)...ولی ایده ای که در جریان داستان باهاش از نزدیک آشنا میشین به قدری جالب و قوی هست که 400 سال هست که این کتاب در دنیا داره چاپ میشه و به فروش میرسه :>
امیدوارم که توضیحات جالب بوده باشه براتون :) نوشته مربوط به وبلاگم رو آخر E-mail گذاشتمش.
امیر
 
************************
 
چند وقت بود که می خواستم در مورد داستان دون کیشوت بیشتر بنویسم....قبلا داستان خلاصه شدش رو خونده بودم...الان در حال خوندن داستان کاملش هستم(حدود 350 صفحه از 1300 صفحه رو خوندم!)...

قوی ترین جنبه ای که این داستان داره تقابل بین واقع گرایی و آرمانگرایی هست...

و در واقع از بین دو شخصیت داستان "دون کیشوت" یه شخصیت آرمانگرا هست و همراهش "سانکو (یا سانچو)" یه شخصیت واقع گرا هست....و جنبه دیگه از افکار این دو تا شخصیت که به نظرم جالب هست اینه که سانکو یکی از اثرات واقع گرایی که از خودش نشون میده اینه که در اتفاقهای مختلف بیشتر به فکر خودش هست و راحتی و آسایش خودش مهمترین فکرش هست....در حالیکه دون کیشوت در حقیقت خودش رو فدای آرمانهایی که داره میکنه...و مهمترین چیزی که براش مهمه اینه که عدالت و نیکی رو در دنیا گسترش بده...هر چند این کار برای خودش خیلی سخت باشه.....

دون کیشوت دچار توهمی هست که واقعیتهای دنیایی که داره در اون زندگی میکنه رو نمی تونه بفهمه...و یه نفره میخواد به جنگ همه بدی ها و ظلمها بره و در واقع میخواد ریشه ظلم و بدی رو در دنیا نابود بکنه....

چیزی که مسلم هست اینه که بسیاری از مردم دنیا در دوره هایی از زندگیشون یا برای لحظاتی "افکار دون کیشوتی" داشتن...وقتهایی که واقعیت های دنیای خارج رو درک نکردن و در حقیقت توهمی که از دنیای خارج و انسانهای اون داشتن رو به عنوان یه واقعیت برای خودشون قبول کردن و بر اساس اون واقعیتهای توهمی خودشون تصمیم گرفتن و عمل کردن...

دون کیشوت هم فکر میکرد که چیزهایی که به خیالش میان همون واقعیت موجود هستن...و اینطوری آرمانگرایی خودش باعث میشد که واقع گرایی رو از دست بده....

 

*************************

قسمت فارسی سایت bbc به مناسبت چهارصدمین سال انتشار کتاب دون کیشوت یه قسمت رو اختصاص داده که برای من خیلی جالب بود...

اگه که علاقه دارین پیشنهاد میکنم که یه نگاهی بهش بندازین...

دو قسمت از مقاله هایی که در مورد دون کیشوت اونجا نوشته بودن رو انتخاب کردم آخر نوشتم Paste کردم...قسمتهایی بودن که به نظرم جالبتر بودن...امیدوارم که خوشتون بیاد :)

 

" نخستین چهره، مرثیه ای است بر از دست رفتن روزگار سلحشوری و پهلوانی. یعنی همان اندوهی که دون کیشوت مدام بر زبان می آورد و قصد دارد آن را زنده کند. اگر با این چشم به دنیا بنگریم، پس به طرفداری از خیال پردازی رمانس ها، به طور غیرمستقیم، نگاه واقع بینانه به جهان را محکوم می کنیم. وقتی اندوهگین هستیم از نابودی آیین های آرمانگرایی، پس شادمان هم نیستیم که عینی گرایی رو به گسترش است، و دارد به وجه غالب زمانه و وجه غالب ادبیات تبدیل می شود، تا از آن پدیده ای پدید آید به نام رمان. بدین گونه، افسوس بر فراموش شدن آیین پهلوانی و جوانمردی، افسوسی بر پیدایی آیین واقعیت ستایی نیز هست.

دلالت متضاد دیگر از چهره دوم دون کیشوت نیز به همین سان است: سروانتس همذات با شخصیت رمان خود نیست، بلکه از این نجیب زاده فقیر لامانچایی فاصله گرفته و از بالا دارد اعمال و گفتار وی را تماشا می کند. از دید این چهره، دون کیشوت مردی است که لگن بر سر، در بر و بیابان نفس کش می طلبد و مضحکه می آفریند. تا سروانتس و خواننده همراه او، با نگاهی واقع گرا، رجزخوانی های او و امثال او را در رومانس ها به طنز و تمسخر بگیرند. به عبارت دیگر: مذمت آرمانگرایی از نوع دون کیشوتی آن، روی دیگری دارد که همانا ستایش واقع بینی است. بدین سان خنده های تمسخرآمیز خواننده، خنده های شادمانی از آمدن واقع بینی هم هست . "

" این چنین، زایش چهره ها از دل رمان دون کیشوت همچنان ادامه دارد. از این روست که در روزگار ما، اوهام کافکایی مقبولیت می یابند و ناگهان پدیده ای به نام "رئالیسم جادویی" ظهور می کند، یا تخیل آزادی مانند تخیل خورخه لوئیس بورخس متونی می آفریند که همه و همه، تسخری وحشتناک هستند بر توهم دون کیشوتی واقع گرایی: توهمی که با ساده لوحی رمانس ها و با معصومیت کودکانه خوانندگان رومانس ها، باور دارد که می تواند واقعیت خارج از وجود انسانی را با زبان انسانی بیان کند، آن چنان که این واقعیت داستانی بر واقعیت بیرونی منطبق باشد. "


 
شنبه 19 اسفند ماه سال 1385
بادبادک ها

توضیح: متن این نوشته از e-mail ای هست که بعد از خوندن کتاب و در همون زمان برای دوستانم فرستاده بودم.

سلام به همه دوستان عزیزم :)

2 هفته گذشته کتاب "بادبادک ها" نوشته "رومن گاری" رو خوندم که یه معرفی مختصر در موردش براتون می نویسم...

 

تعداد صفحات کتاب: 336

نویسنده: رومن گاری

مترجم: ماه منیر مینوی (فقط همین ترجمه رو از این کتاب دیدم، فکر نمی کنم ترجمه دیگه ای به فارسی داشته باشه...ترجمه نسبتا خوبی بود در مورد پایبندی به سبک نویسنده ولی در توضیحات جانبی و پاورقی کتابش ضعف داشت)

سال نوشته شدن:1980

سال انتشار کتاب: 1380

 

در مورد "رومن گاری" یه لینک فرستادم که زندگینامش در اون لینک هست...به صورت خلاصه بخوام بگم در روسیه متولد شده در 14 سالگی به فرانسه اومده...و دکترای حقوق گرفته...یه سیاستمدار فرانسوی بوده و مقام های سیاسی قابل توجهی رو بعد از جنگ جهانی دوم داشته(جزئیاتش در لینکی که فرستادم هست) به نویسندگی هم علاقه داشته... یه ماجرای   عاشقانه هم داشته که کاملترش رو خودتون بخونین...خیلی روی روحیاتش اثر گذاشته...و آخرین ماجرای زندگیش این بوده که در دسامبر 1980 با شلیک گلوله به خودش خودکشی میکنه!

بنابراین نکته خیلی جالب در کتاب "بادبادک ها" اینه که این کتاب آخرین کتابی هست که نوشته و در همون سال هم خودکشی کرده!

 اما ماجرای کتاب...ترکیب خیلی خوبی از سیاست، تاریخ، عشق رومانتیک و تراژدی هست...زمان اتفاق افتادن ماجراهای کتاب شروع جنگ جهانی دوم و اشغال فرانسه توسط نیروهای آلمان نازی هست و پایان کتاب زمان پایان جنگ جهانی دوم و آزادسازی فرانسه توسط نیروهای متفقین هست...در این بین کسی هست که راوی کتاب هست و خودش درگیر یه ماجرای عاشقانه و رومانتیک هست...(در مورد خلاصه داستان و نقد خود کتاب هم آخر e-mail 2 تا لینک فرستادم براتون...کتابش به انگلیسی زیاد شناخته شده نیست و بیشتر در زبان فرانسه شناخته شده هست، به همین خاطر سخت تونستم لینک به انگلیسی در موردش پیدا کنم)

ویژگی متمایز و خیلی بارز نوشته های "رومن گاری" طنز تلخی هست که نوشته هاش دارن..."رومن گاری" آدم حساس و باهوشی بوده، همین باعث شده که خیلی از اتفاقهای اطرافش رو با دقت نگاه بکنه و با یه دید ظریف در طنز حرفهایی رو که میخواد بنویسه...

من این کتاب رو دوست داشتم...یه جور احساس دوستی ایجاد شده بود بین خودم و اون کسی که راوی داستان بود...کتاب "بادبادک ها"رو کتاب فوق العاده ای نمیدونم...متن کتاب اینطوری نبود که فلسفه خاصی داشته باشه یا اینکه یه ایدئولوژی خاص رو بخواد انتقال بده...از لحاظ ادبیات هم خیلی قوی نبود ولی بیشتر یه جور درددل صمیمی و دوستانه بود که من خوب میتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم و علاوه بر اون در مورد مباحث تاریخی و سیاسیش هم اطلاعاتی که لازم داشت رو داشتم به همین خاطر من این کتاب رو دوست داشتم...بخشهای عاشقانه و تراژیک کتاب کاملا تاثیر گذار هستن و در بین ماجراهای کتاب حرفهای جالب و قشنگی هم در بین دیالوگهاشون بود...

فضای داستان بیانگر غم و ناامیدی نویسنده هست...و در این بین چیزی که برای من جالب بود خونسردی قابل توجه شخصیت اصلی کتاب در برابر این غم ها و نا امیدی ها بود...اگر بر اساس نظر "دکتر یالوم" در کتاب "وقتی نیچه گریست" بخوایم در این مورد نظر بدیم این جور خونسردی نشان دهنده "عمق زیاد نا امیدی" هست!...

"رومن گاری" تقریبا همدوره بوده با "ژان پل سارتر"...و با توجه به فضای خاص بعد از جنگ جهانی دوم در فرانسه این دو نفر خیلی از لحاظ فلسفی به هم نزدیک هستن (در واقع گاری شبیه به سارتر هست چون سارتر کمی قبل از گاری بوده و در ضمن گاری در فلسفه اصلا صاحبنظر نیست)...کتاب "بادبادک ها" رو که میخوندم دقیقا این شباهتها رو میتونستم ببینم...

علاوه بر "سارتر" ، "رومن گاری" به نویسنده های مثل "ژان ژاک روسو" و "سروانتس" (نویسنده دون کیشوت) هم علاقه داره...طنز تلخی که در نوشته هاش شباهتهایی به طنز "سروانتس" در شاهکار "دون کیشوت" داره...

چند تا جمله از این کتاب انتخاب کردم که با سبک طنز در نوشتن "رومن گاری" آشنا بشین:

 

هنگامی که زمزمه میکردم: "تو تمام زندگی من هستی" خشمگین می شد. و من نمی دانستم آیا ابتذال این جمله سبب نفرت او می شود یا کوچکی یک چنین واحد مقیاسی!

************

می گفت در جوانیش آرزو داشته است داستان نویس شود، اما موفق نشده است، جز اینکه یک داستان تخیلی نوشته است: "همسرش" (این جمله از طرف مردی هست که معلم ادبیات فرانسه هست و عاشقانه همسرش رو دوست داره)

************

چقدر دیگر باید صبر کرد لودو؟

نمی دانم، همیشه این عبارت "با امید زندگی می کنیم" تکرار می شود، اما من دارم به این نتیجه می رسم که "امید است که با ما زندگی میکند"

************

غیر ممکن گاهی دستهای خوش یُمنی دارد.

************

وقتی ظاهرا خود را به خنده بزنیم ضربه ها را بهتر تحمل میکنیم.

************

 

در مجموع همونطور که گفتم من این کتاب رو دوست داشتم...

 

امیدوارم براتون قابل استفاده بوده باشه :)

امیر

 

 

Biography:
 
About the Story: